روزی روزگاری کلاغی روی درختی آشیانه ساخت. این درخت نزدیک خانهی خاله مهربان بود. همان خالهی مهربانی که پیشازاین قصهاش را برایت گفتهام. ظهر یکی از روزها که همه خواب بودند، کلاغ آمد روی دیوار خانهی خاله مهربان نشست و بلندبلند قارقار کرد.
بخوانیدبایگانی/آرشیو برچسب ها : مرغ
قصه تصویری کودکانه: مرغ طلسم شده
روزی روزگاری دختر کوچکی به اسم هِدِر با پدر و مادرش زندگی میکرد. هدر بچه شاد و باهوشی بود. پدرش که هیزم شکن بود درآمد چندانی نداشت؛ ولی همیشه نیازهای اصلی خانواده اش رو برطرف می کرد.
بخوانیدقصههای لافونتِن: داستان مرغ تخم طلایی || عاقبت حرص و طمع
قصه آموزنده: مردی بود که مرغی داشت که برای او روزی یک تخم طلا میگذاشت. آن مرد با این تخم طلایی زندگی خوبی داشت و هر چه میخواست به دست میآورد؛
بخوانیدداستان کودکانه: مرغی که تخم طلا میگذاشت! || بدرفتاری ممنوع!
روزی روزگاری کشاورزی بود که همیشه از مرغهایش شکایت میکرد. چون آنها هرروز تخم نمیگذاشتند.
بخوانیدقصه مصور کودکانه: قُدقُد / آموزش اولیه کودکان 3 تا 7 ساله
«قُدقُد» مرغ کوچولوی بامزهای بود که در مرغدانی فلفلی با بقیهی مرغها زندگی میکرد.
بخوانید