فلفلی را که میشناسید؟ همان پسرک روستایی که از بس کوچک و زبر و زرنگ بود به او میگفتند فلفلی. آن سال تابستان پدر فلفلی دست او را گرفت و به شهر آورد تا او را به دست استادی بسپارد تا کار و کاسبی یاد بگیرد
بخوانیدقصه کودکانه: زاغ، کبوتر، موش و شکارچی || نتیجه کمک، همکاری و اتحاد
روزگاری زاغی در یک جنگل بزرگ و قشنگ لانه داشت. یک روز که زاغ برای پیدا کردن طعمه به پرواز درآمده بود، ناگهان چشمش به یک شکارچی افتاد که تفنگ به دست گرفته بود و تور بزرگی بردوش داشت.
بخوانیدداستان کودکانه: لذت غواصی در جزایر مرجانی
آسمان آبی و آبهای آرام - یک روز عالی در یک جزیره مرجانی برای غواصی در یک قایق کوچک قرار داریم، امیدواریم یک ماجراجویی هیجان انگیز داشته باشیم !
بخوانیدداستان آموزنده: کار و تلاش حضرت علی (ع) || اقتصاد برای کودکان
۱۳ رجب مکه غرق شادی و سرور شد زیرا پس از چند روز فاطمه بنت اسد همراه کودک تازه متولد شده خود از شکاف باز شده در دیوار کعبه، خارج شد و بسوی ابوطالب پدر کودک آمد.
بخوانیدکتاب داستان سرزمین غول های وحشی
سرزمین غول های وحشی نویسنده و تصویرگر: موریس سنداک مترجم: آلا پاک عقیده تهیه، تایپ و تنظیم آنلاین: سایت ایپابفا شب که شد، مکس لباس گرگی اش را پوشید و سر به سر دیگران گذاشت. همینطور سر به سر حیوان خانگی شان. مادرش به او گفت: تو رفتارت مثل موجودات …
بخوانید