کلاغی روی شاخۀ درختی نشسته بود و تکه پنیری را که دزدیده بود، به منقار داشت. روباهی او را دید و تصمیم گرفت پنیر را از چنگ او درآورد.
بخوانیدBlog Layout
قصه آموزنده ازوپ: راه یکطرفه || برای عاقل، یک اشاره هم بس است
شیری که بسیار پیر شده و قادر به شکار نبود، تصمیم گرفت از عقل خود کمک بگیرد. او با تظاهر به بیماری در غاری دراز کشیده بود
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: شما هم دُمهایتان را ببُرید! || منفعت طلب نباش
روباهی به دامی گرفتار شد و دم خود را از دست داد. او چنان از ظاهر خود شرمسار بود که زندگی به کامش تلخ شد؛
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: پیش از پریدن فکر کن || به عاقبت کار فکر کن
روباهی در میان راه به گودال آبی سُر خورد؛ اما هر چه کرد نتوانست از آن بالا بیاید. در همین هنگام بُز تشنهای از راه رسید. بز با دیدن روباه از او پرسید که آب گوار است یا نه
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: روباه و نقاب || ظاهر زیبا معیار دانایی نیست
روباهی وارد خانۀ هنرپیشهای شد و تمام وسائل او را بهدقت زیرورو کرد. روباه در میان وسائل هنرپیشه به نقاب شیطانکی که بسیار استادانه ساخته شده بود، برخورد.
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: از مرده صدا نیاید || لاف زدن ممنوع!
روباه و میمونی، همچنان که باهم به سفر میرفتند، از اصل و نسب و دودمان دورودراز خود، حرف میزدند. میمون در میانۀ راه ایستاد، به محلی در کنار جاده خیره شد
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: دوست یا دشمن؟ || از هرکسی کمک نخواهید
روباهی هنگام بالا رفتن از پرچین باغی سُر خورد. برای آنکه به زمین نیفتد، به بوتۀ روندۀ نسترنی چنگ زد.
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: دست و زبان || گفتار و کردار باید یکی باشد
روباهی که از دست شکارچیان میگریخت، از هیزمشکنی خواست تا او را پنهان کند. هیزمشکن به روباه گفت تا در کلبۀ او مخفی شود.
بخوانیدقصه آموزنده ازوپ: انگور ترش || بهانه تراشی پس از شکست
درخت انگوری به درخت دیگری تکیه داد و از آن بالا رفت. روباه گرسنهای خوشههای انگور را دید که از درخت آویخته بود
بخوانیدقصهآموزنده ازوپ: شکیبایی || زمان حلّال مشکلات است
روباهی گرسنه، نان و گوشت چوپانی را در شکاف درخت بلوطی یافت. او که از شدت گرسنگی نیمهجان شده بود، به درون شکاف خزید
بخوانید