یک روز شیر، سلطان جنگل، در کنار ساحل قدم میزد که چشمش به یک دلفین افتاد. دلفین مرتب سرش را از آب بیرون میآورد و به اطراف نگاه میکرد.
بخوانیددنیای کودکان
قصه کودکانه: دو بز لجباز / آخر و عاقبت لجبازی
دو بز لجباز در کوهستانی زندگی میکردند. بزها خیلی باهم لجبازی میکردند. هر وقت به هم میرسیدند، هیچکدام حاضر نمیشد راه را برای دیگری باز کند و باهم میجنگیدند.
بخوانیدداستان کودکانه: سفر جادویی فیلیپ
روزی بود، روزگاری بود. در زمانهای قدیم شهری بود، زیبا. در این شهر زیبا حکمفرمایی حکومت میکرد. خداوند به او دختری داده بود که اسمش را لوئیس گذاشتند.
بخوانیدقصه منظوم کودکانه: عروسی دختر خاله عنکبوت
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه عنکبوت نشسته بود. اسمش چی بود؟ خاله عنکبوت. کارش چی بود؟ قالی میبافت،
بخوانیدداستان کودکانه: مشکل آقای مربع / کمک به یکدیگر
آقای مربع خیلی غمگین بود. چون یکی از ضلعهایش را گم کرده بود. آن شب در خانهی دایرهی بزرگ مهمانی خوبی برپا بود. همه دعوت شده بودند. آقای مربع هم دعوت شده بود، اما چطور میتوانست بدون یک ضلع به آن مهمانی برود؟
بخوانید