یک روز غروب راوی، سنجابی را دید که با بچهاش روی شاخه درخت انبه نشسته بودند. آن دو سرگرم خوردن انبۀ رسیدهای بودند. راوی سنگی برداشت و بهطرف مادر و بچهاش انداخت...
بخوانیدداستان مصور کودکان
قصۀ کودکانه: کلاغه به خانهاش رسید
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک آقا کلاغه و یک خانم کلاغه بودند که با بچههایشان روی یک درخت کهنسالی زندگی میکردند.
بخوانیدقصه کودکانه: قورباغه چاه نشین | قورباغهای از جنس ماهی سیاه کوچولو
یکی بود، یکی نبود. در روزگار گذشته قورباغهای در چاهی زندگی میکرد؛ او در این چاه، زندگی خوب و راحتی داشت. چاهی بود خنک و عمیق که دورتادورش را سنگهای خزهپوش فراگرفته بودند و ...
بخوانیدقصۀ کودکانه: دنیای دولفین کوچولو || نجات جان دولفین کوچولو
دولفین کوچولو، دومین ماه عمر خود را پشت سر میگذاشت. او در این مدت کوتاه خیلی چیزها یاد گرفته بود. دولفین کوچولو، علاقه خاصی به مادرش داشت؛ اما از خالهاش کمی میترسید.
بخوانیدقصه مصور کودکانه: عروسک مهربان || لولو، مترسک تنها
در وسط یک مزرعه، در میان گلهای گندم مترسکی به اسم «لولو» ایستاده بود. «لولو» صورتی ترسناک اما قلبی مهربان داشت. بزرگترین آرزوی او این بود که با پرندهها و حیوانات دوست شود.
بخوانید