داستان کودک: خیلی سال پیش، کشاورز فقیری بود به اسم فِرِد. او یک اسب داشت و اسم اسبش را گذاشته بود راستی. سالها پیش، راستی واقعاً یک اسب قوی و زیبا بود.
بخوانیدداستان کودکانه: خرس قهوهای و سرزمین یخی
داستان کودک: روزی روزگاری، پادشاهی بود که در یک سرزمین دوردست، فرمان روایی میکرد. آن سرزمین، سرزمینی آفتابی، با جنگلهای پردرخت و دشتهای سرسبز بود که چشمههای آب در میان آنها زیر نور خورشید میدرخشید.
بخوانیدداستان کودکانه: جک و لوبیای سحرآمیز
داستان کودک: در روزگار قدیم، پیرزنی به همراه تنها پسرش، در یک کلبهی مخروبه، در نزدیکیِ جنگلِ کاج زندگی میکردند. پیرزن و پسرش خیلی فقیر بودند. هرسال که میگذشت، آنها فقیرتر میشدند.
بخوانیدداستان کودکانه: اسباببازیهای فراری
داستان کودک: مادر لوسی از آشپزخانه صدایش را بلند کرد: «لوسی، باید بخوابی. هر چه اسباببازی داری، جمع کن و بخواب.»
بخوانیدداستان آموزندهی خردسالان: توماس، حشره و خرس کوچولو
داستان خردسالان: اسم این حشره، جوجو است. بچه ها! جوجو خیلی کوچولو است.
بخوانید